در سپتامبر بارانی وقتی برگ ها در تاريِکی می دوند
پیشانی ام را میگذارم
روی شن هایی که بوی جلبک می دهند
چه می توان کرد جز آن که انتخاب کنیم ؟
تنها راه برای بشر انتخاب کردن است
سرخس چاره ای جز زندگی ندارد
برای همین جنایت است که آب زمین و شب را
میگیرد
ما در را می بندیم ."من هیچ ادعایی
ندارم"
غبار می آید."عشقی که به تو داشته
ام کافی ست"
می دانیم که می توانیم دور از جمع زندگی کنیم
اردک وحشی دور از دسته پرندگان سر میخورد
درخت بلوط برگ هایش را در تنهایی به
دامنه متروک می دواند
مردان و زنان پیش از ما همین کار را کرده
اند
ممکن است من و تو سالی یک بار همدیگر را
ببینیم
ممکن است دو هسته باشیم و هر گز کاشته
نشویم
ما در اتاق در بسته به نور می مانیم
من با تو میگریم
بدون شرم
بدون نقاب
