تبليغاتX
وغ وغ ساهاب

وغ وغ ساهاب

مرد تنها

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما نشین

بارون میاد خیش میشی

برف میاد گوله میشی

میوفتی تو حوض نقاشی

کی میگیره فراش باشی

کی میکشه قصاب باشی

کی می پذه اشپز باشی

کی می خوره حاکم باشی


18 شهریور - سالگرد در گذشت فرهاد


اقای گلمکانی مطلب قشنگی در این مورد نوشتن حتما بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:43  توسط موسیو  | 

شعر خط زدن ، شعر خط زدن

«وقت است خط بزنی اول
خود اين «خط زننده» را
وبعد گوينده را:
«براهنی» را.

خطش بزن!
زدم.

حالا به او بگو:
آن را که خط زدن نتوانی چيست؟

آن را که خط زدن نتوانم نيست!
«دنيا» تمام خط زدنيست.
«آقای» خط زننده خود نفر اول٬
«خط» هم!


«خط» می زنم،
و می زنم را هم٬
«می» را خط «می»زنم٬
تنها«زنم» می ماند!
آن «ميم »«ميم» چيست؟
آن را هم خط می زنم.
آن« ام» را هم،
می ماند «زن»٬
و آن« تو»يی که «من» را در «تو» نگاه داشته است.
فهميدم!
«من» را خط می زنم.»

«دکتر رضا براهنی»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:35  توسط موسیو  | 

جاده ابتدای مقصد است..

چقدر بیزارم از جاده هایی که به مقصد نمی رسند

ار پنجره هایی که رو به دیوار باز می شوند

و از خودم وقتی مقصد را نمی دانم...

وقتی آسمان را احساس نمی کنم ...

وقتی که زیر چتر پناه می گیرم..

جاده ابتدای مقصد است

پنجره ادامه آسمان و

ابر سر آغاز باران

گناه از جاده و پنجره و ابر نیست

گناه از من است که سنگ شده ام...

"نیلوفر لاری پور"




+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:56  توسط مادام  | 

چرا مرا در پس دلتنگی ات به گذشته باز می گردانی!!!

              مگر نمی دانی ؟!

                                                 من از سایه های عشق بیزارم .... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:18  توسط مادام  | 

دو قدم این ور خط...

1.
همیشه همین طور بوده ، بشر خود همین طور بوده ،  بشر
خواسته جوابی برای سوالاتش پیدا کند . وقتی هم ممکن نبوده ، سعی کرده خودش را به جوابی سر دستی قانع کند . در واقع خودش را توجیه کند . دلیلش واضح است . وقتی به نقطه ای می رسیم که توان درک هستی را نداریم ، هول برمان می دارد. در برهوتی تاریک و بی انتها دنبال نور می گردیم .دست آخر حتی اگر شده نوری ضعیف برای خودمان دست و پا می کنیم و نفسی به آسودگی می کشیم و برمی گردیم سر زندگی خودمان...

...…

 

2.

این همه در باره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید .مگر زمان چیست ؟

خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آن قدر می رود و می رود تا به تاریکی برسد . طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می رسد به تاریکی . خب همه این جوری راضی شده ایم و داریم زندگی مان را می کنیم . بعضی وقت ها می بینی یکی از ما از این خط ها خارج می شود...

 .........

دو قدم این ور خط به قلم "احمد پوری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط مادام  | 

انتظار من برای زمان های قدیم بود

انتظار من برای حالا بود

انتظار من برای آینده بود

و با تمام اینها در خانه ی نگهبانی کوچک می میرم

در حاشیه ی راه روستا

در یک تابوت ایستاده

از زمانهای دور, متعلق به دولت

زندگیم را گذرانده ام با این فکر

که منصرف کنم خود را

از اینکه این تابوت را ویران کنم

 

کافکا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:55  توسط موسیو  | 

بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است. –

آن جا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است...

"شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:8  توسط مادام  | 


forget love
I want to die
in your yellow hair


Richard Brautigan

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:45  توسط موسیو  | 

دختر پرتقالی

"زمانی را در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود . تو در آستانه این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی . می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را شروع کنی، البته در هر حال سال های کوتاهی می شدند.فرض کن فقط همین را میداننستی که اگر تصمیم بگیری به این دنیا بیایی زمانی این اتفاق می افتاد که وقتش رسیده بود. فرض کن این را هم میدانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد باید دوباره زمان و هر چه در آن است را ترک کنی و شاید هم این برایت نا خوشایند باشد زیرا برای بسیاری از انسانها ،زندگی در این ا فسانه آن قدر زیباست که وقتی به روزی فکر می کنند که سرانجام این زندگی به پایان می رسد اشک در چشمشان جمع میشود . در این جا همه چیز چنان خوب است که فکر کردن به زمانی که در آن دیگر روزهای دیگری را نخواهیم دید خیلی درد ناک است "

 

اگر یک قدرت برتر و مافوق به تو امکان تصمیم گیری میداد تو چه تصمیمی می گرفتی ؟

البته ما می توانیم در این ماجرای بزرگ و مرموز خود را پری افسانه بد و مضحکی تصور کنیم . آیا تو زندگی کوتاه در این کره خاکی را انتخاب میکردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی ؟

 

یا اصلا در این بازی شرکت نمیکردی زیرا نمی توانستی قواعدش را بپذیری ؟

 

وقتی برای زندگی تصمیم بگیری برای مرگ هم تصمیم گرفته ای ...

 

پاسخ تو به این سوال برایم بی اندازه مهم است زیرا مسئولیت در این جا بودن تو به طور مستقیم به گردن من است ...

 

"هدیه کردن زندگی به کودک تنها به معنای دادن بزرگترین هدیه دنیا به او نیست بلکه این معنای باور نکردنی را نیز دارد که این هدیه را دوباره از او میگیریم "

 

 "دختر پرتقالی نوشته یوستین گوردر"

 

پیوست : دلم میخواد همه اونهایی که دوستشون دارم این کتاب رو بخونن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:40  توسط مادام  | 


تنت گاهی کبود

گاهی سرخ

تنت رنگین کمان است مادر


صد تومانی های ما

بوی عطر های مردانه می دهد

نانوا با ما مهربان نيست مادر


بزرگ می شوم

برايت شربت سينه می خرم

برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم


رنگين کمان به آسمان بر می گردد

و شبها کنارت خواهيم خوابيد

 

 

مادر روسپی خوبم

شعری از سارا محمدی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:53  توسط موسیو  |